سلام

۳۰ خرداد ۱۳۸۴
به نام حضرت دوست سلام نام كوچك عشق است... ای صميمی با نگاه گل! سلام                           همدم روز و شب بلبل سلام سبزی سبزينه ها تقديم تو                               الفت آيينه ها تقديم تو                                   ****************** 
  .. روی مبل دراز کشیده ام .. درازکه نه .. از حال رفته ام در واقع کمی به خودم می آیم .. نمی دانم چه مدت است که به صفحه تلویزیون چشم دوخته ام .. می بینم و نمی بینم .. چشمم به خواننده که می افتد دچار حس بدی می شوم ناخود آگاه .. گویی دخترک رفته باشد داخل تلویزیون .. گرچه چند تکه بیشتر لباس به ...
  غرق فکری ...   به او فکر می کنی اويی که ...   داغ هستی .. داغ داغ ..   گدازه آتشی اصلا .. تيک چشم چپت شروع شده دوباره .. و ثانيه ها يی را می شماری که به زير کشيده گرچه برايت مهم نيست ديگر ديگر حتی عصبيت هم نمی کند ...   تو سنگی تو سردی تو سرد و سنگی تو هيچ هستی ...   گوشه انتهايی لبت کشيده می شود ... يعنی که خنديده ای از دروغهايت ...
  حرکت کرمها رو حس می کنی ..   دختر هنوز می رقصد .. چشمانت را می بندی و نگاهش می کنی چشمانت را بيشتر می بندی .. دقيقتر نگاهش مي کنیلباسی از خون سرخ پوشيده است. با يقه ای باز .. که چاک سينه اش را بخوبی نمايان کردهو چاک لباسش که از پايين باسن تا مچ پايش امتداد دارد .. سفيدی اندام برهنه اش بر هوسناکيش افزودههر ...
  هنوز گيجم .. گيج و سر در گم .. هنوز آنچه در اطرافم درحال انجام است دقيقا برايم روشن نيست .. کاش کسی بود و برايم توضيح می داد .. اما ..افسوس که .. تنهايي بد دردی است اما چه ميشه کرد .. بايد ساخت به خودم ميام .. ظاهرا دارن منو صدا می کنن به آرامی بلند ميشم .. طی اين مسير کوتاه و چند قدمی بد جوری عذابم ميده .. مدام نگاههای ...

سفر سبز

۲ تیر ۱۳۸۳
بسم الله الرحمن الرحیم امروز این وبلاک را به امید سفر به سراسر جهان اعم از موسسات تحقیقاتی ؛ دانشگاهی و شرکتهای تولیدی ؛ جاذبه های طبیعی ؛ مراسمهای سنتی ؛ مذهبی و.....به کمک موسساتی که حاضر هستند هزینه آن را به پردازند شروع می کنم و امید وارم که این آرزو محقق شود و افراد یا نهاد هایی چه در ایران ...
    محکم می کوبمش به ديوار ..   می دونی چيه ..؟ اون روز اول که ديدمت .. با خودم گفتم که.. آره .. تو خودش هستی .. الهه پاکی .. اون رفتار همراه با متانت و سنگينيت بود که منو شيفته خودش کرد .. می دونی چيه ..؟ آخه .. آخه تو تنها کسی بودی که تاب رو در رويی با منو داشت .. می تونستی مدتها مستقيم تو چشام نگاه ...
  خب ... در اين نوشته برای اولين و شايد آخرين بار با لحن مستقيم برای شما می نويسم ..    ۱ـ امسال هم مثل  قبل بهاريه ای در کار نيست ..   حس بهاری هم نيست ديگر  .. بهاری هم در کار نيست .. هر چه هست سردی و سياهی و پژمردگی است .. به وسعت اين آسمان سياه و اين دريای بيکران تاريک می دانم که ديگر نيست .. نيست ...
     بدجوری احساس سرما می کنم ..   اصلا نمی فهمم .. چرا اينکارو با من کردی .. دستشو محکم تر تو دستات فشردی .. دستای يه رقيبو .. اونم جلوی چشمای من .. همون چشمايی که واسشون می مردی .. و خنديدی پر غرور ..   بدجوری احساس سرما می کنم ..   يادته ..؟ داشتی می خنديدی .. سرمست بودی .. سرمست ..؟ از چی ..؟ از اينکه قلبمو شکستی ..؟ از اينکه با تمام وجود تمام ...
    سياهي شب بر دلت چنگ مي زند .. گوشه اي تاريک مي نشيني .. بدنبال نشاندن حسي غريبي .. روي تخت دراز مي کشي..  به چه فکر می کنی ..؟ نمی دانی .. نه .. معلوم است که می دانی .. اما چه فرقی می کند ديگر .. چون مرده اي چشمانت را مي بندي .. ناگهان بازش مي کني .. آري .. خودش است .. مي داني که جز اين چاره اي ...